افطاري دعوت خاله فاطمه
شب جمعه افطاري دعوت خاله فاطمه پارك توحيد بوديم . جاتون خالي خيلي خوش گذشت . ولي يه چيزي .... بعد از ظهر ساعت 6 با علي زديم بيرون ... اول رفتيم بازار و بعدش هم چون عصر پنج شنبه بود رفتيم مزار شهدا . بهد از زيارت قبور رفتيم به سوي پارك ... واي خيلي شلوغ بود توي يه خيابون تنگ سه رديف ماشين بود من هم در لاين سرعت بودم .... كه يه دفعه آينه به آينه شديم با يه پژو و آينه اش شكست ... ديگه چون من هم زن بودم مثل هميشه منو مقصر گفت اون راننده ... اون مي گفت پليس بياد من گفتم يك ربع ديگه اذان و افطاره ... هر چي مي خواي بگير و بريم ... اي بابا طرف گفت الا و بالله بايد درست كني و بري ... گواهينامه منو گرفت و چون افطار دعوت بوديم ما ...










